اسب پلاستیکی

 

خاطرم هست زمانی در حدود ده سالگی من کرج زلزله ۶ ریشتری رو تجربه کرد . خونه ما طبقه چهارم بود و دیوارها جایشون رو باهم عوض میکردند. خونه دقیقا مثل یک زنگ بزرگ نوسان میکرد.اون موقع تنها چیزی که چنگ زدم و از کمد دیواری برداشتم چند عدد عروسک و یک اسب پلاستیکی بود که قهرمون تموم داستانای ذهنم بود.مادرم بعدا حسابی به کار من خندید.

حالا اما روزگار گذشته و من ماندم و یک زندگی کارمندی و اسبی که دیگر ندارمش.هر روز صبح باید ساعت ۵ بیدار شوم و با چشمایی پف کرده به طرف محل کارم بروم.در تاکسی تا جایی که صدای راننده بگه رسیدیم بخوابم و راس ۸ کارت بکشم که یعنی آقای صاحب کارخانه من آمدم لطف کنین یک میلیون و چهارصد تومن حقوقم رو ازم نگیرید. تا ساعت یازده یک سره کارام رو بکنم و بعد بروم سراغ میوه ها و گلدان کوچکم تا جای آفتاب خورش رو عوض کنم.کمی هم با همکارها احوال پرسی متظاهرانه و فقط واسه پرسیدن داشته باشم وگرنه کسی براش مهم نیس بچه کوچیک منشی طبقه سوم با اب جوش سوخته یا مثلا ۳ ماه پیش نامزد بنده در کمال ناباوری همه چیز رو تموم کرد.

هرکی مشکلات خودش رو داره و اهمیت دادن به همه این موارد می تونه کله آدم رو بترکاند. درثانی گیرم کسی اومد و گفت کمه کم یک روز مرخصی بگیر یا من کارهای توررا میکنم نیا. مشکلی حل میشه؟ اون بچه تا مدتا باید بوی کرم سوختگی و درد حموم رو تحمل کنه و من هم باید تا مدتها از در هر کافه خراب شده ای بین انقلاب تا ولیعصر رد شدم چشم ام رو چند بار محکم ببندم تا تر نشه و کسی نگه مرد که گریه نمی کنه.

مطلب مرتبط :   ازدواج با افراد خودشیفته چه معایبی دارد؟

همین الان اگه زلزله بیاد و همه چیز بخواد در زمین فرو برود من تنها ناراحتی یک چیز رو دارم اونم خودمه، آدمی که چهارسال درس خواند تا یک شغل زپرتی بگیره یا آدمی که هیچ وقت واسه خودش وقت نداشت هیچ وقت بیشتر از بقیه واسه خودش خرج نکرد خوردن یک قهوه خوب در یک کافه خوب رو به خودش حرام کرد. همینا واسه من بسه و کم نیس.در این مدت که تنها ماندم یک حقیقت درست رو فهمیدم : آدم باید تنها خودش رو برداره درون کوله ای بزاره و هروقت حتی زمین هم دهن باز کرد سریع برش داره و ببره یک جای امن . اگه تونست کمی هم نون واسه گنجشکا برداره وقتی زمین فرو بریزه هیچکی به فکر گنجشکا نیس.