رویکرد رفتارگرایی[۱]

۲-۲-۱۲-۳-۳-راه و روش شناختی[۲]

شناخت به معنی عمل یا پروسه دانستنه. نظریه های شناختی شخصیت بر روش های شناخت مردم از محیط و از خوشان تأکید می ورزند، یعنی اینکه اونا چیجوری درک و ارزشیابی می کنن، چیجوری یاد می گیرن، چیجوری فکر می کنن و چیجوری مسائل رو حل می کنن. به نظر بعضی از محققان این نظریه ها عقلانی ترین یا روان شناختی ترین نظریه های شخصیت هستن چون تمرکز خود رو منحصراً بر فعالیتای ذهنی  آگاهانه قرار دادن. ممکنه اینجور به نظر برسه که با تمرکز انحصاری بر پروسه های ذهنی و روانی، بعضی از اندیشه هایی که نظریه های دیگه با اونا سر و کار دارن، مثل نیازها یا هیجانا  به عنوان فعالیتای جداگونه شخصیت مورد غفلت قرار  گرفتن. اما واقعیت اینجور نیس، در نظریه های شناختی این جور فعالیتا رو بخشایی از شخصیت می شناسن که مانند تموم بخشای دیگه شخصیت به وسیله پروسه های شناختی کنترل می شن. فرق بین رویکردهای جورواجور و راه و روش شناختی اینه که راه و روش شناختی تلاش می کنه تا تموم جنبه های شخصیت از جمله مؤلفه های شناختی اون رو به شکل پروسه های شناختی توضیح بده (کریمی، ۱۳۸۴).

۲-۲-۱۲-۳-۴- راه و روش آدم گرایی[۳]

این راه و روش در واقع در میدون مخالفت با دو دیدگاه روان تحلیل گری و رفتارگرایی شکل گرفته. مخالفت اونا بر این پایه استوار بود که روان تحلیل گری توجه اصلی خود رو بر
جنبه های بیمارگونه و روان آزرده وار آدم متمرکز کرده و رفتارگرایی هم با رد نیروهای هشیار و ناهشیار در آدم و دقیق شدن و فوکوس کردن بر مشاهده رفتارای عینی و ماشینی انگاشتن آدم، در واقع نیروهای بالقوه آدم رو ندیده گرفته. آدم گرایی نظامی فکریه که در اون تمایلات و ارزشای آدم در درجه اول اهمیت قرار دارن. راه و روش آدم گرایی به شخصیت، بخشی از جنبش
آدم گرایی در روان شناسیه که در دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ شکوفا شد و طرفداران اون تلاش کردن تا روش ها و مواد موضوع این بخش رو اصلاح کنن. اصطلاح روان شناسی آدم گرا اول به وسیله گوردون آلپورت[۴] در سال ۱۹۳۰ به کار برده شد. آلپورت و موری[۵] رو پیشگامان راه و روش          آدم گرایی به شخصیت می دونن این راه و روش بر توانمندیا و آرزوهای آدم، اراده آزاد و هشیار، و تحقق بخشیدن به استعدادها تأکید می ورزد، تصویری دلنشین و خوشبینانه از وجود آدم ارائه میده و آدما رو به صورت موجوداتی خلاق که به رشد و خودشکوفایی علاقه مند هستن توصیف می کنه (شولتز و شولتز، ۱۳۸۸).

۲-۲-۱۲-۳-۵-راه و روش صفات[۶]

شخصیت از دیدگاه های نظری جور واجور معنی سازی شده، با این حال روان شناسا شخصیت به دنبال یه طبقه بندی علمی و قابل قبول  از صفات شخصیت بودن.

صفات شخصیت، به الگوهای همسان افراد در رفتار، احساسات و افکار می گن. طرفداران مکتب صفات عقیده دارن که هر فرد ترکیب وحدت پیدا کردی از صفات بدنی و روانیه. طبق این دیدگاه ادما از نظر صفات شخصیت با همدیگه متفاوتند، یعنی آمادگیای زیادی واسه پاسخگویی به روش هایی خاص دارن. یعنی آدما رو میشه از نظر احتمال رفتار، احساسات و تفکر اونا به روشی خاص توصیف کرد(پروین و جون، ۱۳۸۹).

اونا ضمن تأکید بر تفاوتای فردی در صفات شخصیت به طبقه بندی افراد براساس بعضی از صفات مشترک فکر می کنند. به نظر این دسته از روان شناسا، هر چند الگوی صفات شخصیت هر فرد از بقیه متمایزه در عین حال وجوه اشتراک مقایسه پذیر در افراد هست. پس تفاوتای فردی رو میشه به عنوان پراکندگی یا تغییر پذیری صفات و خصایص اساسی شخصیت به حساب آورد (شریفی، ۱۳۸۲).

بقراط[۷]، آلپورت، کتل[۸]، آیزنک و مک کری و کاستا رو میشه به عنوان نمونه هایی از نظریه پردازان صفات معرفی کرد، چون همه اونا بر تفاوتای فردی در آمادگیای افراد تأکید دارن.

۲-۲-۱۲-۴- نظریه های شخصیت

۲-۲-۱۲-۴-۱- نظریه بقراط

یکی از قدیمی ترین عقاید در مورد صفات، نظریه مربوط به بقراط، پدر علم پزشکیه. ایشون افراد رو به چهار دسته دموی، بلغمی، سوداوی و صفراوی تقسیم کرد. اون به فکر بود که چهار مایع در بدن هست که افزایش هرکدوم از اونا در بدن منتهی به بروز رفتاری خاص در افراد    می شه. این چهار مایع عبارتند از: خون که فرد رو دموی، خوش بین و خوشحال می سازه، بلغم که فرد رو خونسرد، بی رگ و بی عاطفه می سازه، صفرای مشکی که افراد رو غمگین و دپرس می سازه و صفرای زرد که افراد رو تند خو و زود خشم می سازه (راس[۹]، ۱۳۸۶).

۲-۲-۱۲-۴-۲- نظریه آلپورت

آلپورت، شخصیت رو سازمانی پویا در درون فرد می دونه که از نظامای روانی و جسمی که ویژگیای رفتار و افکار رو تعیین می کنه، تشکیل شده. ایشون صفات رو روش های پیوسته و پایدار عکس العمل به جنبه های محرک محیط می دونه. آلپورت ویژگیای صفات رو به توضیح زیر میگه:

اول اینکه صفات شخصیت واقعی بوده و در هر کدوم از ما وجود دارن. صفات، ساختارهایی نظری با بر چسبایی که واسه تبیین یا پیشنهاد رفتار ما ساخته شده باشن، نیستن.

دوم اینکه صفات، رفتار رو تعیین می کنه یا باعث اون می شن. صفات فقط در جواب به
محرکای خاصی برانگیخته نمی شن. اونا ما رو واسه جستجوی محرک مناسب برانگیخته     می کنن و با محیط تعامل می کنن تا تولید رفتار کنن. هم اینکه صفات می تونن به صورت تجربی خود رو نشون بدن. با مشاهده رفتار در طول زمان میشه دلیل وجود صفات رو در وحدت و ثباتی که پاسخای یه شخص به محرک برابر یا مشابه داره برداشت کرد. ویژگیای دیگه صفات از نظر آلپورت اینه که بر خلاف این که ویژگیای متفاوتی رو نشون میدن، با همدیگه رابطه دوطرفه داشته و ممکنه با همدیگه همپوشی داشته باشن. مثلاًخشونت و دشمنی از همدیگه جدا از هم هستن ولی صفات مربوط به هم هستن و بیشترً دیده شده که به طور نرمال در رفتار یه شخص اتفاق میفته. هم اینکه صفات طبق موقعیت فرق می کنن. مثلاً شخصی امکان داره صفت تمیزی رو تو یه موقعیت و بی نظمی رو در موقعیتی دیگه نشون بده (شولتز وشولتز، ۱۳۸۸).

آلپورت اول دو طبقه از صفات رو پیشنهاد کرد. صفات فردی و صفات مشترک. صفات فردی منحصر به یه شخصه و منش ایشون رو توصیف می کنه. صفات مشترک بین چند فرد تقسیم شده، مثل اعضای یه فرهنگ. صفات مشترک احتمال داره با تغییر استانداردها و         ارزشای جامعه در طول زمان تغییر یابد. آلپورت به خاطر ابهامی که می تونه از نامیدن این دو پدیده به عنوان صفات ناشی شن، واژگان خود رو عوض کرد. ایشون صفات مشترک رو «صفات» و صفات فردی رو «صفات شخصی» خواند (شولتز و شولتز، ۱۳۸۸).

صفات فردی یا گرایشای شخصی همه از شدت و اهمیت برابری بهره مند نیستن. از این جهت آلپورت سه نوع صفات رو پیشنهاد کرد:

-صفات اصلی[۱۰]: صفات اصلی بسیار گسترده و با نفوذه و تقریباً با تموم جنبه های زندگی تماس داره و بر رفتار فرد مسلطه مثل  سادیسم و میهن پرستی کورکورانه (پروین، ۱۳۸۹). آلپورت به صفات اصلی «آمادگیای بنیادی[۱۱]» میگه. این آمادگیا به اندازه ای روشن هستن که نمیشه اون رو مخفی کرد (شیرافکن، ۱۳۹۱).

– صفات مرکزی[۱۲]: خصیصه های عمومی که پایه های اصلی شخصیت رو شکل میدن. این صفات مرکزی، هرچند به نفوذ و قدرت صفات اصلی نیستن، اما خصیصه های کلی ای هستن که ممکنه واسه توصیف فرد دیگه به کار آیند (راس، ۱۳۸۶). هرکی دارای تعداد کمی صفات مرکزیه، پنج تا ده مضمون که رفتار اون رو توصیف می کنه، مانند خشونت، خوددلسوزی و بدگمانی. اینا ویژگی هاییه که موقع بحث کردن درباره یه شخص آشنا ذکر می شه (پروین، ۱۳۸۹). در واقع صفات مرکزی، صفاتی هستن که فرد بیشتر اونا رو نمایان می سازه و دور و بری ها اون خیلی راحت می تونن اون رو در ایشون تشخیص بدن (شیرافکن، ۱۳۹۱).

– صفات ثانویه[۱۳]: صفاتی که بعضی وقتا به نگرشای یا اولویتا مربوطند و بیشترً فقط در
وضعیتای خاص یا تحت شرایط خاص ظاهر می شن (راس، ۱۳۸۶). این صفات،              کم نفوذترین صفات فردی هستن که به صورت رو و پیوسته از صفات اصلی و مرکزی ظاهر می شن و جوری با احتمال خیلی کم و یا ضعیف رو می شن که فقط یه دوست نزدیک می تونه فهمیده باشه، مثل ترجیح دادن نوع خاصی از موسیقی یا غذا (پروین، ۱۳۸۹).

۲-۲-۱۲-۴-۳- نظریه کتل

باتوجه به تأکید برساختار، میشه توقع داشت که ابعاد ساختاری شخصیت، کانون مشمول نظریه کتل رو تشکیل میده. در واقع صفت، مهمترین عنصر ساختاری در نظریه کتله. منظور از صفت اینه که رفتار آدم در طول زمان در موقعیتای جور واجور دارای الگوی منظم خاصیه (پروین وجان، ۱۳۸۹).

کتل، شخصیت رو چیزی که اجازه پیش بینی رفتار شخص رو در شرایط و احوال مشخص به ما میده، تعریف کرده. پس به نظر اون یه نظریه شخصیت باید هدفش پیش بینی رفتار آدمی و شرایط و شرایط و احوال مشخص باشه (کریمی،۱۳۸۴).

ایشون مفاهیمی رو که سازنده شخصیت هستن به این قرار معرفی کرده:

ویژگی یا صفت: طبق تعریف کتل، ویژگی یا صفت، ساخت ذهنی یا استنتاجیه که از توجه رفتار حاصل شده و نظم و پایداری اون باعث ساخت رفتار می شه. ایشون این رفتار رو براساس در نظر گرفتن وجوه خاص به چندین شکل طبقه بندی می کنه. ایشون تو یه طبقه بندی، صفات رو به صفات منشی (که نشون دهنده سرعت و قدرت انگیختگی هستن)، صفات تحریکی (که شخص رو به طرف هدفی به حرکت وا می دارن) و صفات توانشی که نمودار زیرکی، مهارت و زبردستی هستن، تقسیم می کنه (کریمی، ۱۳۸۴).

 

در طبقه بندی دوم،کتل صفات رو به دو دسته صفات عام و خاص تقسیم بندی می کنه. صفات عام، صفاتی هستن که میان همه رفتار آدمی یا دست کم میان همه افراد یه جامعه مشترک هستن. صفات خاص، صفاتی هستن که اختصاص به یه فرد مشخص دارن و وجه تمیز اون از افراد دیگه هستن (کریمی، ۱۳۸۴).

در طبقه بندی سوم، کتل صفات رو براساس پایداری و موندگاری به دو دسته صفات سطحی و عمیق تقسیم می کنه. صفات سطحی، دسته ای از رویدادهای رفتاریه که رو و ظاهرند و دووم و توصیف پذیری اونا بسیار کمه. صفات عمقی، واقعا منبع و سر چشمه صفات سطحی و دلیلای واقعی رفتار آدمی هستن. صفات عمقی با داوم هستن و شناخت اونا واسه مطالعه شخصیت ضرورت اساسی داره. این صفات هم دو دسته ان: صفات سرشتی[۱۴]، یعنی صفاتی که ذاتی هستن و شخص اونا رو باخود به دنیا می آورد و صفات محیطی[۱۵] که با آموختن و تربیت به دست میان و حاصل محیط ان. با بهره گرفتن از راه تحلیل عوامل روی صفات عمقی در شخصیت، کتل تونست جمعاً شونزده صفت رو شناسایی کرده و بعداً چهار صفت دیگه رو به اونا اضافه کنه  (کریمی، ۱۳۸۴).

[۱]- behaviorism approach

[۲]- cognitive approach

[۳] -humanitisic approach

[۴] .Alport

[۵]- Murray

[۶]- traitsapproach

[۷]-Hippocra

[۸]-Cattell

[۹]-Ross

[۱۰] -cardinal traits

[۱۱]-cardinal disposition

[۱۲] -centeral traits

[۱۳]-secondary traits

[۱۴]-constitutional traits

[۱۵]-environmental traits