روانشناسی در مورد رویکردهای اصلی شخصیت

روانشناسی در مورد رویکردهای اصلی شخصیت

۲-۲-۱۲-۳-۱-راه و روش روان تحلیل گری[۱]

اولین راه و روش در مطالعه رسمی شخصیت، روان تحلیل گری زیگموند فروید[۲] بود که کار خود رو در اوایل قرن نوزدهم شروع کرد. تقریباً هر نظریه شخصیتی که پس از نظریه فروید ساخته شد به موضع ایشون مدیونه چون که یا از بنا نهاده شدن بر موضع اون یا مخالفت با اون ناشی شده. لیبرت و اشپیگلر[۳] (۱۹۷۰) ویژگیای خاص این نظریه رو این جوری میگفتن؛ نظریه شخصیت در روانکاوی : ۱) ماهیتی ساختی داره، ۲) فرآیندی پویاست،  ۳)  فرآیندی تکاملیه و ۴) بر یه نقطه جبری مبتنیه ( به نقل از شفیع آبادی و ناصری، ۱۳۸۵). روان تحلیل گری بر نیروهای ناهشیار به عنوان حاکمان و شکل دهندگان شخصیت تأکید داره، یعنی امیال جنسی و خشونت با پایه زیستی و تعارضای پیشگیری ناپذیر اوان کودکی رو در تشکیل شخصیت پر اهمیت تلقی می کنه. از نظر فروید غرایز[۴] عناصر اصلی شخصیت هستن، نیروهای تحریک کننده ای که رفتار رو جهت میدن و جهت اون رو تعیین می کنن. غرایز شکلی از انرژی هستن، انرژی تغییر شکل پیدا کردی که نیازای بدن رو به امیال ذهن پیوند میده. طرح اولیه فروید شخصیت رو به سه سطح تقسیم کرد : هشیار،[۵] نیمه هشیار[۶] و ناهشیار[۷]. هشیار، شامل تموم احساسا و تجربه هاییه که در هر لحظه مشخص از اونا آگاه هستیم. فروید هشیار رو جنبه محدودی از شخصیت می دونست چون فقط بخش کوچیکی از افکار، احساسا و خاطرات ما در هر لحظه در آگاهی هشیار هست. مهم تر از اون به نظر فروید ناهشیاره. نظریه روان تحلیل گری بر این بخش تمرکز داره؛ ناهشیار، شامل نیروهای جهت دهنده کلی در پشت کل رفتاره و مخزن نیروهاییه که نمی تونیم اون رو ببینیم یا کنترل کنیم. نیمه هشیار بین این دو سطح قرار داره و مخزن خاطرات، ادراکات و افکاریه که ما در لحظه به صورت هشیار از اونا آگاه نیستیم ولی می تونیم اونا رو خیلی راحت به هشیاری فرا خوانیم. فروید بعدا نظر خود رو درباره سه سطح شخصیت عوض کرد و سه ساختار اساسی رو در آناتومی شخصیت معرفی کرد: نهاد[۸] ، من[۹] و فرامن[۱۰] . نهاد با نظر قبلی فروید درباره ناهشیار مطابقت داره(البته من و فرامن هم جنبه های ناهشیار دارن). نهاد ساختار قوی شخصیته، چون تموم انرژی لازم واسه دو جزء دیگه رو جفت و جور  می کنه. نهاد(طبق چیزی که فروید اون رو اصل لذت نامید) از راه ارتباطی که با کم شدن تنش داره در جهت افزایش لذت و دوری از درد عمل می کنه. نهاد فقط ارضای فوری رو می شناسه و از واقعیت آگاهی نداره و تنها راهی که می تونه واسه ارضای نیازهایش انجام بده از راه عمل درخشش و تجربه خیال پردازیه که فروید اون رو اندیشه در پروسه اولین[۱۱] نامید (شولتز و شولتز[۱۲]، ۱۳۸۸).

کودک در حال رشد یاد گرفته که با دنیای خارجی هوشمندانه و منطقی برخورد کنه و تواناییای درک، تشخیص، قضاوت و حافظه خود رو پرورش بده، تواناییایی که بزرگسالان واسه برآوردن نیازای خود استفاده می کنن. فروید این تواناییا رو اندیشه در پروسه ثانوی[۱۳] خواند. میشه این ویژگیا رو با عنوان عقل یا مناسب بودن، جمع بندی کرد که در دومین ساختار شخصیت فروید، یعنی من وجود دارن. من ارباب منطقی شخصیته. هدف اون جلوگیری از

تکانهای نهاد نیس، بلکه کمک به اون واسه کاهش تنشیه که خواهان اون هستش. چون من از واقعیت آگاهه، تصمیم میگیره که چه وقت و چیجوری غرایز نهاد می تونن بهتر ارضا شن. من به روش هایی عملی و واقعی، محیط رو درک و دستکاری می کنه و از این رو می گن که طبق اصل واقعیت عمل می کنه. به طور مثال، اگه شغل خود رو دوست نداشته باشیم و بدون اون نتونیم واسه خونواده خود غذا و سرپناهی جفت و جور کنیم، این منه که ما رو مجبور می کنه تا اون کار رو ادامه بدیم. هم اینکه این منه که ما رو مجبور به تحمل آدمایی که دوست نداریم             می کنه (شولتز و شولتز، ۱۳۸۸).

فرامن واقعا نقطه مقابل و ضد نهاده یعنی هر اندازه نهاد تلاش به ارضای بدون چون و چرای غرایز و تمایلات داره، فرامن تلاش در محدود کردن و محروم کردن ما از همه      لذتا و ارضای نیازها داره. محتوای فرامن در نظریه فروید برابر وجدان اخلاقیه. توجه فرامن به کماله نه لذت و خوشی. فرامن هم با نهاد در مقابله و مخالفته و هم با من، چون کار اون از یه طرف جلوگیری از برآورده شدن خواسته نهاده و از طرف دیگه راضی کردن من واسه جانشین کردن هدفای اخلاقی به جای اهداف واقعی و توجه شخص به کمال و تلاش در وصول اون هستش (کریمی، ۱۳۸۴).

چند جهت گیری تحلیلی دیگه در طول زندگی فروید و پس از اون به وجود اومد. اما بعضی از اونا که از مفاهیم بنیادی فروید ساخته شده بودن، این هدف رو دنبال کردن که نظریه های فروید رو گسترش بیشتری بدن و بعضی هم به طور خیلی از نظریه ها یا روشای فروید منحرف شدن. این گروه پس از اون که با فروید قطع رابطه کردن، مکتبی به نام نوروانکاوی به وجود آوردن. این افراد عبارت بودن از: کارل یونگ[۱۴]، آلفرد آدلر[۱۵]، کارن هورنای [۱۶] و اریک فروم[۱۷]. این نظریه پردازان از خیلی از جهات با هم اختلاف دارن اما از دید مخالفت با تأکید فروید بر غرایز به عنوان برانگیزننده اصلی رفتار آدم  و دیدگاه شخصیت جبرگرایانه اون توافق دارن. نظریه پردازان نوروانکاوی تصور خوش بینانه و دلنشین تری از وجود آدم ارائه میدن.  نظریه اونا نشون میده که بخش شخصیت ظرف یه دهه بعد از این که به طور رسمی شروع شد با چه سرعتی گسترش یافت (شولتز و شولتز، ۱۳۸۸).
توافق

۱-sychoanalytical apprroach

[۲]- Freud

[۳] -Liebert & Spiegler

[۴] -instincts

[۵] -conscious

[۶] -preconsicious

[۷] -unconscious

[۸]-id

[۹]-ego

[۱۰]-superego

[۱۱] -thought in Primary- Process

[۱۲]- Schultz &Schultz

[۱۳] -thought  in secondary-Process

[۱۴]-Carl Yung

۲-  Alfred Adler

۳-Karen Horney

[۱۷] – Erick Fromm